... به کلمه های مستاصلی می مانم که کنج ذهنی بارانی خلوت گزیده اند
دلیلی برایِ پنهان موندن اش ندیدم اما ... ! یک روزی باید بنویسم...باید بنویسم از همان دردهای مثل ِ خوره ی صادق هدایت که هیچ وقت درمانی ندارند هیچ...! روزی که باید زندگی بیاید بنشیند این جا، درست چشم در چشم من، که بگویم اش چه همه درد می شود جانِ درد آلوده ی مرا...چه همه صبور می شوم سنگدلی های بی رحمانه اش را...!!! اصلن همه اش خیابان ها و پیاده رفتن ها و خیره نگاه کردنِ به آدم ها و گوش دادن به موسیقی هه ی جان و لبخند ِ کم رنگ ِ بی رمق و نفس های عمیق ِ خودخودانه نمی شود که...گاهی باید نشست چشم در چشم زندگی، هی برایش ذره ذره گفت...آنقدر که اصلن خودش از خودش سیر شود، که اصلن دل اش از خودش زده شود، خودش از خودش خجالت بکشد، که اصلن برود قصدِ جانِ خودش را بکند، برود بشود بلای جانِ خودش، برود و دست از سر ِ همیشه ی ما و روزهای ما بردارد!!! خدا باید می دانست...باید می دانست که حتمنی می رسد که این بنده های ساده و همیشه به درگاهش، روزی چموش می شوند و هیچ هم دل شان نیست این همه راه بیایند با زندگی، که اصلن گاهی سرکشی می شود خوراک ِ شب و روزشان و هی چه همه مزه می دهد به طعم ِ تلخ ِ دهانِ روزهاشان!! اصلن که خوش دارند گاهی زندگی بشود وفق ِ مرادشان، خیالشان، رویاشان...! هه...می بینی؟ سن ِ فکرهایمان می رود بالا...سن ِ روزهای مان افول می کند...خودمان میانِ این همه که درجا می زنیم...بالا و پائین می رویم...آخر هم نمی دانیم هیچ که کجای کاریم...زندگی مان کجای دنیاست...کجای جهان خانه داریم...؟! نه که دنبالِ بهانه باشم ها...! نه...اما وقت هایی می شود که آدم می رود تویِ لاکِ خودش، دنبال ِ چیزهای کوچکِ خنده آور و خُل خُلانه ای می گردد که بشود دلخوشی ِ ساده ی این همه روزهای سخت اش، برای ادامه، بی بهانه، بی حرف، بی کلمه...برای اصلن ادامه ی همین زندگی ِ لجوج و بدقلق که حواس اش را برای لحظه ای حتی...نمی دهد دستِ ما...خَر مست می رود تا آخرش و هیچ هم نمی فهمیم چه شد و که شدیم و به کجا رفتیم آخر!!! ... باران نوشت ۱ : به بانو اردی بهشت ِ این همه خوب ام ! ببخش بانو...ببخش اگر نشد...نشد که دعوت ات اجابت شود در این خانه ی رم کرده ی بی قانون...!! باران نوشت ۲ : حالاتر که رولان بارت خوانی شروع کرده ام...اوممم قول می دهم از نوع ِدیگرش خوب باشم ! باران نوشت ۳ : دیدی ثمر ِ خوب ام...دیدی این باران ِ چه همه خر، سنگِ تمام گذاشت برای ات...! اول ترهاش که می نوشت ام هبوطکده رو، نگران ادامه اش بودم، نگران حفظ کردن اش، در خاطر سپردن اش، محبوب شدن اش حتی...!!! حالاتر که پیر شدم،حالاتر که تجربه ها هی زیاد و زیادتر شدن.دیگه نگران اش نیستم. حتی نگران اینی ام که چه بنویسم و چطور هم نه ! اصلن که چه ؟ باید همه اش طوری نوشت که کسی را خوش بیاید؟ هووووم؟ یکی میخواست بگه آخه دختره، خره !!! تو که همه اش بساطِ انبساط ِخاطر ِ این و آن را، جفت و جور کردی، حالا کجای این عرش، فرش انداخته اند زیر پات؟ هووووم؟ یه جورایی دیگه سرخوشمه الانه...! فارغ از ادبیات ِ آن وقتی های خودم که یه زمانی از سر عشق و شوریدگی بد به سرم می زد و هی خُل خُلانه می سُریدمشون روی ِحواشی ِ پر تمنای ِکاغذها...مث خودم، درست مث خودم که حالا بس که سُر خوردم تو زندگی..سَر خورده شدم دیگه...لبه های تیزِ و جسور و بی پروام سائیده شدن دیگه...!!! نرم تر شدن...سر به راه تر...آروم تر!!! می خوام بگم مانای سال ۸۸ با اون ماناهه ی دو سال ِپیش ِاینجایی که می شناختند آدم ها هیچ توفیری نکرده !!! فقط کمی بزرگتر شده...پخته تر،درد دیده تر حتی!!! بس که بی نقطه هی دویده اولِ جمله ها...هی کلمه های ظریف و دردانه رو کشیده دنبال ِ خواسته های ناشیانه و زخم دار خودش...التماس کرده،ناز خریده...تا کلمه ها با دل اش راه بیان، که هی غلیظ کنن احساسش رو...! در واقع حربه ی بازی با کلمه ها رو بلدش بوده تا حالا !!! و هیچ هم نمی دونسته که کلمه ها قبل تر از این که بخوان در رکاب ِ اون باشن، کلی تا هویت داشتن برای خودشون!! اصلن کلمه ها همشون کلی شناسنامه دار بودن حتی!!! یادش رفته بوده این رو که کلمه ها قبل تر از این که این ماناهه به کار ببردشون تو دلشون کلی داستان داشتن واسه خودشون...!!! وقتی اگر شد می بایستی بنویسم قصه ی کلمه ها رو، حتی تر حرف ها رو که چه همه دلبرانه کنار هم می نشینند به قصد ِ ساختن، به بزم کلمه گی...اصلن که انگار از اول در رکاب ِکلمه گی بوده اند، انگار ساخته بودنشان برای همین کار...همین چینش قشنگ خوش تراش !!! مثل "درد" که وقتی می آید کلی درد با خودش می آورد...مهم نیست کدام درد، از کدام کس، به کجای جان ات، به کجای تن ات...همین که جریحه دارت کند...همین که مستاصل ات کند...همین که لرزش خفیفی یادت آورد لحظه های درد کشیدگی را...همین که خس خس کند نفس ات از بی قراری های نا به هنگام ِ "اگر بازگردند چه؟" ، همین که دو دال ِ خوش فرم و با مرام "ر" مظلوم و مغموم را تنگ در آغوش بگیرند و اولین دال که بزرگتر است معمولن، گهواره کند تمام اش را برای "ر"...و دومی که سپر شود برای ِ بلای اش...اصلن همین که به محض ِ آمدن شان، یاد "دردت" اندازند تو را...انگار از اول هم همین بوده اند...انگار که خوب بلد شده اند ایفای نقش شان را...یادآوری شان را...و آخر ِ داستان...تو که بغض می کنی را...اشکهایی که حلقه می زنند را...صدایی که در گلو خفه می شود را...!!! تمنای ذهن است دیگر...همین که بنشینی پشت پنجره و زل زل به آدمهای آن بیرون نگاه کنی...همین که بخواهی هر کدامشان را بولدتر کنی در ذهن ات و برایشان قصه بسازی...همین که از بین آن همه آدم که می روند و می آیند دل ات زوم کند روی آن پسرکِ بار بر دوش که سلانه سلانه هی خسته و نزار، بی که دل اش خوش باشد به بهار...بی که دل اش را صابون چیزهایی بزند که ندارد...بی که بتوانی سهم ِ حسرت را از چشم های دلزده اش بگیری...فقط ببینی که چه همه "درد" دارد!!! و تو برای این همه "درد" مرهم نداری هیچ...! ناتوانی چه بسیار...! . . . باران نوشت ۱: دنیا...از دریچه ی چشمان اش زیباست !!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت
11:5 توسط مانا| |
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت
23:34 توسط مانا| |
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت
0:56 توسط مانا| |


